meines Tagebuch
دفترچه خاطرات من
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
تو رو دوستی خدا را ...
دلم مي خواست داد مي زدم بهت ميگفتم نرو خواهش مي كنم نرو
افسوس که نه من توان گفتن داشتم و نه تو اختیار نرفتن.
۲ نظر:
سپیده
گفت...
ماری قلبم را گزید!
۱۷ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۵۹
شیرین
گفت...
واقعا ! :(
۲۳ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۶:۴۹
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۲ نظر:
ماری قلبم را گزید!
واقعا ! :(
ارسال یک نظر